تبليغاتX
خاطرات یک زن
قبیله ی چشم سیاهان
باید نفست توی سینه حبس شود وقتی مردی از قبیله ی چشم سیاهان سر انگشتانش را روی لبهات، چانه ات، گردن و ترقوه ات می لغزاند

قرار است امشب تمام مردان قبیله اش از اشک هایت سیراب شوند و لذت جن.سی ببرند!

 

پ.ن: دوستان بسیار بسیار عزیز که همیشه به من لطف داشتید، ۱- ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم ۲- ببخشید که وقت نمی کنم بهتون سر بزنم

+نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت18:26توسط یک زن |
بلوزش را که اتو می کنی، عطر تنش همه جا را پر می کند
+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت18:14توسط یک زن |
  امروز دفترت رو می بندی...اون...حتما یک روز میاد و بازش میکنه...و از نو شروع به خوندن می کنه...روزی که همه چیز براش تازگی داره...حتی همین حرفای تکراری...
+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت11:32توسط یک زن |
اگر صبح می شد!
 

اگر صبح می شد خدایا

اگر با خیال تو از خواب می پریدم

اگر بار دیگر تو را در بر خویش می کشیدم

همه کام تلخی که از تو گرفتم

به باد ِ فراموشی ِ جاوید می سپردم

همه عاشقان جهان را

                             به دل می ستودم

 برای مرغکانِ دل آزرده ی این قفس 

                                                 دری می گشودم

همه شعرها را دگر بار

                              می سرودم

 

اگر صبح می شد خدایا

دلت را برای ابد می ربودم

تو را از خدایت جدا می نمودم

 

تهران- آذر ۱۳۸۸

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت0:59توسط یک زن |
آرزو
من آرزوی رفته بر بادم

باران شدم اما نباریدم

مهتاب رسوایی شدم اما نتابیدم

پیچک شدم اما نپیچیدم

                          بر طاق تنهایی

تو رفتی و

بادی وزید، برگی به همراهت دوید

سرمای بی اندازه ای آهسته در جانم خزید

لب را گَزید

آنکه نفس را می بُرید

                         در سینه ات

                         در سینه ها

من مانده ام

در عطر یاس های خشک و مرده

کز لای دفتر

با یک نسیم کوچک و نرم

                                    بیرون تراود

 

من آرزویی رفته از یادم

این آرزوی توست

من رفته بر بادم...

 

تهران- آبان ۱۳۸۸

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت17:20توسط یک زن |
مادر
 

مادر نمی آید اگر تو

                               صد بار دیگر

آن دسته مو را

                    بر صورت بی رنگ خود آشفته سازی

آن روزها دیگر گذشته

از خاطر تاریک مادر محو گشته

مادر نمی آید اگر تو

                         صد بار دیگر

آن دست گرم و مهربان را

                                 در خاطر خود زنده سازی

مادر نمی خواند دگر

                          از چه می نویسی؟!

از خش خش موهای نرمت

                                  بر روی کاغذ

از لغزش دستان گرمش

                                  بر روی موهات

مادر نمی داند،

                     مگر تو!

                                از که می نویسی؟

 

(تهران- آبان۱۳۸۸)

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت16:25توسط یک زن |
...
 

انگار دستهات چون شال پشمی بر گردن من آتش فروزد

انگار پاییز در پیچ کوچه خود را به ناچیز هم می فروشد!

باد است و سرد است

برگ است و زرد است

آن خاطرات جان گرفته، انبوه درد است

این فتنه های نا تمام روزگار است

خاموش...روشن...

در ابتذال رفتن از یاد

نور چراغی می زند فریاد...فریاد...

" باران ِ مایل می بارد امشب! "

" او دست هایش را بر شانه های مرطوب زنی جا می گذارد!"

این کوچه همچون گور تاریک است

انگشتان ِ تو بی رنگ و باریک است

جایی دگر راه مرا سد کن

اینجاست مرگ...اینجاست، نزدیک است

 

تهران - آبان ۱۳۸۸

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت21:32توسط یک زن |
مرد ٍ پشت در!
 

باد به در می کوبید و تو می پریدی از خوابِ بی خوابی و هزیان شبی بی پایان، در را می گشودی و چراغ راهرو را روشن می کردی و به اطراف نگاه می کردی و چشمت می افتاد  به در روبرو که انگار نیم قرن بود کسی پشت در از لنز کوچکی که در آن تعبیه شده همواره به تو می نگرد، شبهای زمستانی که با موهای خیس و شال پیچیده که از پشت آن آب چکه می کرد بیرون می رفتی و صبحهای برفی با چشمان پف کرده در حالی که صدای سرفه ات توی راهرو می پیچید تو را می دید که  به سرعت کلید را توی قفل می چرخانی، می دانست شبهایی که در خانه می مانی تنها می خوابی، او به در می کوبید و تند می دوید توی خانه اش در را می بست و می خواست که از توی چشمی با لذت به وحشت تو نگاه کند، و تو هر بار دیوانه وار به سمت در می شتافتی و در خانه ی مقابل را در حال بسته شدن می دیدی، دیگر این تکرار شبانه برایت عادتی نا گزیر شده بود، شبها که زنگ خانه ات به صدا در می آمد و کسی در پایین آپارتمان انتظار به آغوش فشردنت را می کشید او می دوید پشت در خانه اش، از خشم دندانهایش را به هم می سایید و آب دهانش روی چانه اش سرازیر می شد، می دانستی که نگاهت می کند،  تو برایش دست تکان می دادی و با وحشت از پله ها پایین می رفتی و او دنبالت می دوید و هرگز نمی رسید شاید چون اصلا نمی دوید!! او چراغ راهرو را خاموش می کرد و چنان خشمگین در را به هم می کوبید که بفهماند از ملاقات های شبانه ات بیزار است و یک شب در حال دویدن از پله ها گلویت را توی دستانش چنان می فشارد که ...

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت19:56توسط یک زن |
" چه خوب که اینجا فرش ندارد!"
 

پاهات یخ کرده، کاش یک فرش دیگر اینجا پهن می کرد، این سنگها سرد است، پنجره را باز کرده، پرده هم که ندارد خانه اش. از آپارتمان روبرو کاملا دیده می شویم. برهنه از کنار دیوار می روی تا پنجره را ببندی. سیگار نیمه را توی زیر سیگاری روی پاتختی خاموش می کند. دستهاش را زیر سرش قلاب کرده. توی فکر می رود. کف پاهات را به پهلوش می چسبانی... "آخ" می گوید. دستهای ظریفش را از زیر سرش بر می دارد و دور انگشتانت حلقه می کند. پاهات گرم می شود...گرمای مطبوع دستهاش به تمام بدنت سرایت می کند...

 می گوید : " چه خوب که اینجا فرش ندارد!"

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت5:54توسط یک زن |
همین!
 

صدای زنانه ای از بلندگو پخش می شود: طبقه ی ششم. در آسانسور را هل می دهی. توی تاریکی راهرو یک در باز شده و کمی نور از لای در بیرون ریخته. " همین جاست!"  نفست را توی سینه حبس می کنی و قدم بر میداری...چند سال...چند ماه.. چند روز می شود که رفته ؟..." حتما خیلی عوض شده" ...توی دستاش ...رو هوا بلندت کرده. یک چرخ کوچک... یک بوسه...مثل همیشه!... " کاش می شد بزنم تو گوشش!"... یه دسته از موهات را دور انگشتش می پیچد و رها می کند ،بار ها...و هر بار چیزی شبیه – د و س ت ت د ا ر م –  را زمزمه می کند..." ازش متنفرم!" ... " پس چرا نمی پرسد"..." نمی پرسد من در این مدت چه کردم!"... صدای نا آشنایی از گلویت بیرون می آید " خیلی دلم برات تنگ شده بود!"   

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت17:30توسط یک زن |