تبليغاتX
وقتی برهنه شد
قول
 

به نظرت قشنگه؟ این پوستِ تیره،این سایه ی نقره ای، پیرهن طوسی ؟ بهم میاد؟ باشه . کجا؟ اینجوری بشینم رو پات؟ نه؟ کنارت دراز بکشم؟ راستی دایی ت کجا خوابیده؟ همین اتاق بغلی؟ بلند بخندم؟ جیغ بزنم؟ ازین بلند تر؟

نه! دروغ نگفتم. باور کن. میخوای ببینیش؟ چرا؟ میخوای بکُشیش؟ نه اهل دعوا نیست. زنگ میزنه پلیس. دانشگاه؟ تا یه سال و نیم دیگه! هر شب؟ معتاد میشی! الکلی! نمی دونم. شاید یه دونه.مگه ما چه گلی به سر پدر مادرمون زدیم که بچه ی ما بخواد... شوخی می کنی؟ پا نشی بیایی یه وقت! تو رو خدا!

سردمه. نه خودتو میخوام چیکار. یه پتو بیار. گوشیتم بده. آره. اس ام اس مشکوک! بیخود کردی!

پاشو! پاشو منو برسون خونه. آره . الان میاد می بینه من خونه نیستم بد میشه. معلومه که دوستت دارم. حتمآ میام. اینجا نه. داییت یکم فوضوله.

 اگه ازم خواست قبول نکنم؟ آخه حق طبیعیشه! یه جوری حرف میزنی انگار...قول بدم؟ مگه دست منه؟ نه میدونی که من فقط تو رو میخوام...تو رو خدا گیر نده. چرا قول بدم؟ نمی تونم .آخه اونم گناه داره. باشه. باشه...به جونِ خودت...قول...

 

-----------------------------------------------------------

+لطفآ اشتباه نشود. من و دایی ش هیچ نسبتی با هم نداریم. یادِ این سریالهای کشکی هم نیافتید!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت1:1توسط |
چه کسی تو را آزاد کرد
 

سبیل هاش مشکی و پر حجم است چشمهاش هم سیاه سیاه است موهاش هم به سبک و سیاق سی و پنج –شش سال قبل، یک کم بلند است و خط ریش پهن و بلندی گذاشته است. تمام این سی و چند سالی که توی زندان بوده - چه بگویم توی زندانی شبیه لانه ی زنبور- همیشه انتظارش را می کشیده ام. حالا خوب یادم نیست چه خاطرات خوب یا بدی داشته ایم، چه معاشقه های طولانی مدتی داشته ایم، چه شب های هراس انگیزی را با با لبخند او و دندانهای سپیدی که بیرون می افتاد صبح کرده ایم. رنگ تن اش و پراکندگی موهای تنش یادم رفته. حتی اسمش هم یادم رفته. آثار گذشت زمانی به این درازی اصلا توی چهره اش مشخص نیست. جوان است. سالم است و طراوت دارد. دلم می خواهد برویم یک جایی وسطهای شهر دور از اینجا یک اتاق تو مسافرخانه ای بگیریم، به محض اینکه وارد اتاق شدیم لباسهاش را در بیاورم دلم می خواهد یادم بیافتد تن او با تن من چه کار می کرده. حالا نباید اینقدر منتظرش بگذارم توی ماشین آنطرف خیابان نشسته است خوب می بینمش، ماشینش، لباسهاش، موهاش، انگار یک دست قدرتمند آنرا از سی و چند سال پیش برداشته و توی همین خیابان روبرو گذاشته. باید یواش یواش به سمتش قدم بردارم. نکند یکهو غیب شود نکند همه اش خیال باشد. باید بروم آرام خودم را توی بغلش بندازم و وقتی مطمئن شدم ناپدید نمی شود هایهای گریه کنم...دلم خیلی تنگ شده...بیچاره، عزیز من...دیگر باید بروم...دیر می شود!

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت10:33توسط |
ترکمن
 

 

هوا خیلی سرد است من یک زن ترکمن هستم با صورت گوشتالوی سرخ و سفید با دو عدد چشم پف کرده ی سیاه و ابروهای هلالی کمرنگی که در امتداد آن بینی کوچک سرخ و لبهای نازک خشکی زده ام قرار دارد. بچه ام را کول کرده ام –بچه حاصل یک لذت نامشروع است، هریک از مردان ده با خود فکر می کند شاید بچه ی او باشد-  دختر کوچولو شکل خودم است اما چشمهاش عسلی ست با موهای از ته تراشیده و یک جفت نخ توی گوشهای سوراخش، مف اش هم آویزان شده و انگار یخ زده، روی هم رفته بچه ی ساکتی ست. دوست داشتنی ست. ما داریم از کنار یک جاده ی خاکی که برفش آب شده و بعد گِل حاصل از آن یخ زده، آرام آرام می رویم. ما زن و بچه ی هیچکی نیستیم. هیچکی دنبال ما نمی آید تا برمان گرداند. تویِ هیچ داستان عاشقانه ای هم نبوده ایم. حتی بارها از بوی تن همین مردها عُقّمان گرفته است...اما تو چرا از تن من بیرون نمی روی؟ تو چرا دوست داری من باشی؟ من که نمی فهمم! من که نمی فهمم!

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت0:23توسط |
شهر نو و ساکنان ابدی!
 

می گفت: وقتی بچه ی خرد سالی بودم مادرم به زن همسایه که دخترش گم شده بود می گفت "دختر ها و زن ها را گول می زنند می برند شهر نو می فروشندشان به ر.و.س.پ.ی خانه ها"، یکروز دخترٍ جوانٍ معشوقه ی شوهرم – که اتفاقآ همسن و سال خود من بود- آمد گفت مادرش دردش گرفته مثل اینکه می خواهد زایمان کند شوهرم هم او را فرستاده پیش من تا بروم کمک. رفتم چادرم را سرم کردم. تا رسیدم دم در یاد همان حرف افتادم با خودم گفتم می خواهد من را ببرد شهر نو! برگشتم در را محکم بستم آن دختره هم گذاشت و رفت. اول نفس عمیقی کشیدم خدا را شکر کردم که آن حرف یادم آمده و بعد چنان رعشه ای به جانم افتاد که در فاصله ی حیاط تا خانه چهار پنج بار زمین خوردم...

 

 

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت23:32توسط |
قتلهای ناموسی
 

یک عادت بدی داشت. خواهرم را می گویم. می آمد روزنامه ها را پخش می کرد روی میز. یکی یکی برشان می داشت صفحه ی حوادث را پیدا می کرد و با ولع خاصی شروع به خواندن می کرد. به قتل های ناموسی که می رسید بلند بلند ماجرا را برای من هم می خواند. واقعآ که دلم ریش می شد!

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت22:6توسط |
 

مجموع خوابها و بیداری های چند شب گذشته یک اتفاقاتی در بر داشت که نمی شد چیزی جز یک هذیان باشد نمی شد چیزی جز یک خیالبافی باشد شاید می خندیدیم شاید عصبانی بودیم از روی تخت بلند شدم داشتم از دستت فرار می کردم دنبالم گذاشته بودی شاید تو را به خودم راه نداده بودم دور اتاق چرخیدیم دور میز نهار خوری، از روی مبلها می پریدم دور میز غافلگیرم کردی وسط اتاق نشیمن بودیم چند تا اسکناس ده هزار تومنی روی میز بود ریز ریزشان کردم توی صورتت ریختم آمدی محکم بغلم کردی شاید صدای خرد شدن دنده هایم را شنیده باشم با هم خوردیم زمین چانه ات توی سرم فرو رفت درد را حس کردم سوزش را حس کردم مایع غلیظی روی سرم جریان یافت تا همین جا بیاد دارم حالا هم که صبح شده هیچ اثری از تو نیست دست گرمی را روی پیشانی ام حس می کنم صدا می گوید نگران نباشید تبش پایین آمده...تو را می بینم که چانه ات چند تا بخیه خورده میخواهم بپرسم چی شده، چند تا اسکناس سبز را ریز ریز می کنی توی صورتم میزنی می گویی ارزش تو همین قدر بود؟ هان؟ هیچی نگو... فقط خفه شو...خفه شو...

 

----------------------------------------------------------

+ چی توی جلدت رفته؟ شیطان؟

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت14:24توسط |
خانه ای در دور دست
 

 توی این باتلاق، یا می توانی دست و پا بزنی و برای نجات خود تلاش و تقلا کنی و هرچه سریعتر فرو بروی و نابود شوی، یا می توانی آرام آرام در انتظار " یاری دهنده"ای که هرگز نخواهد آمد به عمق باتلاق فرو بروی و با مرگ آرام بگیری...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت1:46توسط |
نیمه ی راه...
 

 

برای هزارمین بار است که آمده ام روی زمین نشسته ام و سرم را روی زانوی تو که آرام در مبل فرو رفته ای و گوشه ای از صفحه ی کتاب توی دستت را تا زده ای و روی میز گذاشته ای، گذاشته ام. شاید آمده ام درد دل کنم و درد دلم نیامده است پس در سکوت گذاشته ام تا دست توی موهام ببری و آشفته شان کنی و موهای کوتاه راه بر دست تو هموار کرده باشد تا توی لباسم بلغزد و بندِ س...ه بندم را باز کرده باشد و آنها که رها شده اند، نرم در ساق پای تو فرو رفته باشند....

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

+ بیش از هفتصد پیام خصوصی حذف شد. حالا سبکتر شده ام انگار.

 

 

 

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت15:12توسط |
خیلی شبیه بهم
 

 

می گفتم روا نیست. مردم آزاری ست. می خندیدی و انگشت نرمت را دور لب نوزاد می چرخاندی و لب ها، لب هاش باز می شد، بدنبال انگشت حرکت می کرد تا آن را به دهان بگذارد. وقتی دستت را می کشیدی، لبهای نازک صورتیش از حرکت می ایستاد و صبورانه انتظارت را می کشید. انگار راز بازی را می دانست و بی هیچ شکایتی می گذاشت دوباره بازی از سر گرفته شود. و من می دیدم چطور توی دل هر دوتان قند آب می شود. خیلی شبیه به هم!

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت10:50توسط |
نگاه می کند، نمی بیند!
 

 

شب چنان تاریک است

 که باید دست بر دیوار نهاده گام برداری

ونقش آن دوچشم با آن نگاه سخت سنگین را بیاد آری

نگاه نافذی کز طول این دیوار گذر می کرد به آسانی

و عمری بر تن پیچیده ی عریانِ تو، سایه می افکَنْد

در شبی تاریک، چنان مستی که بی پروا گام بَرداری

و از رویای مردِ پشت دیوار سر برون آری

آنگاه

زمان از چرخش دیرینه اش می اِستد

زمین از خشم می لرزد

و دیوار،  به یکباره فرو ریزد

تنت ناخواسته از دام نگاه، بگریزد

ولی مردِ اثیری

هوسناک و کمی بی تاب

در جستجویت باز، بر خیزد

با دو چشم خود، از پس دیوار، در شبی تاریک

تنت را، بهم پیچیده و عریان و نافرمان بر انگیزد...

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت22:28توسط |
 

 

مردِ من است. سالها با او زندگی کرده ام و زندگی نکرده ام. بچه که بود می ترسید از درخت توت بالا برود و دست و پایش بشکند. و من روی شاخه ای می نشستم و ریشخندش می کردم. بعد ها مردِ من شد. میوه ی تلخی که مادرم برایم چید و توی دامنم گذاشت. کامم تلخ شد. سالها وقت خودم را با او تلف کرده ام. بخاطر من تحقیر شده است. سرزنش شده است. ولی مردِ من باقی مانده است. چشم روی بدی های من بسته است. چشم روی خوبی هایش بسته ام. دیشب ولی در خلوت خودم برایش گریستم. چون مردِ من است و رویش را زمین زده اند. این دیگر تحملش خیلی سخت بود. آخ. خیلی درد داشت. خیلی...درد دارد...

 

 ------------------------------------------------------------

+آخر تو بگو کی می تواند عاشق همچو مردی باشد!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت15:45توسط |
اتفاق
 

 

زنگ نزدم، نرفتم، نتوانستم، از چاله به چاه نیافتادم...اکنون دچار حس زیر پوستی رضایت خاطر شده ام، اما دیری نخواهد پایید. از آنجاییکه پای اتفاق سست است و می افتد ...

چون کودکی که دست از دست مادرش بیرون کِشَد

می افتد "اتفاق"

با خنده ای که تلخ بر صورتش نشسته است

بر اطرافیان وحشتزده ی خویش

می خندد " اتفاق"

 

 

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت23:59توسط |
یک بعد از ظهر بارانی
 

 ( یک ربع است -شاید هم بیشتر-  همینجوری گه گاه سرش را از روی روزنامه بر میدارد و نگاهم می کند..طاقت نمی آورد. بلند می شود و به سمت من می آید.) 

- منتظر کسی هستین؟

- بله

- میتونم اینجا بشینم

- ...سکوت

(می نشیند)

- حالا منتظر کی هستین؟

-  یه دوست

- تازه آشنا شدین؟

- نه

-  خیلی وقته اینجا نشستین؟

- نه (دروغ می گویم)

- چیزی سفارش دادین؟

- نه، منتظرش می مونم.( - مگه چیزی هم از گلوم پایین میره...؟!)

- آقا لطفآ دو تا شیر قهوه

- من فعلا چیزی میل ندارم ( از شیشه های بخار گرفته بیرون را نگاه می کنم - چرا نمیاد پس!)

- شیر قهوه های اینجا خیلی خوبن. راستی خونه ی من ساختمون روبروئه. اگه موافق باشین...

- ( نگاه تندی بهش می اندازم - لعنتی. بیا دیگه!)( یک جورایی می ترسانَدَم!)

- (لبخند می زند) خانم قصد بدی نداشتم. میخواستم بگم اگه موافقید بریم اونجا منتظر دوستتون باشین. ممکنه کسی مزاحمتون بشه

- مزاحم؟! ( بی اختیار دستم به طرف کیفم می رود. آهسته بازش می کنم. آینه را بر میدارم بدون اینکه بیرون بیاورمش به خودم نگاه می کنم. نه آرایش دارم نه موهایم افشان است. برعکس خیلی هم شبیه آدم های مفلوکم!)

- بله مزاحم. هوا کم کم داره تاریک میشه. من نگرانتونم. صبر میکنم بعد از اینکه دوستتون اومد میرم.

- نه لازم نیست. من دارم میرم ( بلند میشوم که بروم. دسته ی کیفم را می کشد. )

- صبر کنید. صبر کنید . منم تا دم در باهاتون میام (– آقا دستت درد نکنه. بذار به حساب. با اجازه...- خواهش میکنم. خوش اومدین. به سلامت...)

( به در ورودی می رسم. دارم به سرعت از پله ها پایین می روم. می دانم. دارم فرار می کنم. از تو. از او. از همه ی مردها...)

- خانم خدافظی نمی کنید؟

( تلاشم بی نتیجه می ماند...می رسد...) - خدانگهدار!( بدون اینکه نگاهش کنم راهم را می کشم می روم)

- به امید دیدار

 

نمی دانم چطور.اما به خانه می رسم. پریشانم. زیر باران خیس شده ام. اول لباسهام رو عوض می کنم بعد کیفمو باز میکنم تا گوشیم رو بردارم تا دوباره بهش زنگ بزنم. تا دوباره بشنوم دستگاه مورد نظرم خاموش است و اشکم سرازیر شود، چشمم به دستمال کاغذی صورتی رنگی می افتد. برش میدارم. میبینم روی آن شماره تلفن و زیر شماره نوشته کیوان...محتاطانه به اطرافم نگاه می کنم. می ترسم کسی دستمال را ببیند. مچاله اش میکنم. دوباره توی کیفم می اندازمش. – یعنی کِی این کارو کرد؟ - حتمآ همون موقع که کیفمو کشید!

...

( نیم ساعت بعد)  به خودم که می آیم. دیگر نه ناراحتم. نه دلتنگم. نه گریه می کنم. نه افسوس می خورم. برعکس دارم لبخند می زنم. دستمال توی دستم است. دارم به کیوان فکر می کنم. به اینکه بهش زنگ میزنم ... – اگر به خانه اش دعوتم کند...؟ - می روم...- اگر کسی بفهمد...؟ - نه، هیچکس نمی فهمد...! 

 ...

 

-----------------------------------------------------------

+ اگر سراغ تو را شبی نیم شبی گرفتم..اگر هوایی شدم و هوایی ات کردم...تقصیر همین هاست...حواس نمی گذارند برای آدم که!

+ نوازش و ناز، چون شکنجه است ... بر برده ای که دلش هوس تازیانه کرده است!

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت22:20توسط |
می گفت:
 

 

" کار درست همین است

هر کسی برود کنار لکاته ی خودش آرام بگیرد

اما قبل از آن، ورودش به خانه را خبر دهد

تا خدای ِ ناکرده غافلگیر نشود!"

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت21:9توسط |
زنی که مردش را گم کرد
 

 

 

دوباره ندیدم اش

و هجوم وسوسه در تن من

به یک درد کشنده بدل شده است

که بر می انگیزد

و در مسیر هوا شعله می کشد و می تازد

                                     ....

                                    نه آسمان تیره ی امروز می بارد

                                      نه آتش سرخ درونم رنگ می بازد

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت11:0توسط |
عروسی
 

 

توی لباس عروسِ دکلته ی حریرِ ساده ی نباتی رنگی از این سو به آن سو می دویدم - سراسیمه - دست عاقد را هم گرفته بودم دنبال خودم می کشیدم، مهمانها نگاههای تمسخر آمیزی می کردند، یکی آمد درِ گوشم گفت به عاقد بگو زود عقدتان کند، اگر شوهرت بیاید نمی گذارد! اتفاق شگفت انگیزی در حال وقوع بود داماد را که دیدم جا خوردم، با خودم گفتم من که این را هم دوست ندارم اصلا برای چه با همان یکی زندگی نکردم، مگر چه فرقی می کرد، حالا باید دو نفر را عذاب بدهم! ولی خیلی دیر شده بود، همه ی کارهای عروسی انجام شده بود، عاقد داشت خطبه عقد را می خواند، هیچکس خوشحال نبود به جز داماد، ناگهان یکی در اتاق را باز کرد، شوهرم بود، هر کس به سویی گریخت...تنها من ماندم و یک جفت شمعدان خاموش و یک آینه که شکست...

صدای بسته شدن در آمد، از خواب پریدم، صبح شده بود و "او" رفته بود سر کار...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت15:42توسط |
11
 

به من بگو آدمِ دم دمی مزاج، چون دیگر نمی خواهم بمیرم، یعنی دوست ندارم که بمیرم، آدم گاهی توی برخورد اولش با کسی دلش می خواهد آن نفر را ببوید، ببوسد، دلش می خواهد که او بغلش کند، دلش می خواهد بنشیند توی چشمهاش نگاه شیطنت آمیز بکند و بخندد ، دلش می خواهد برایش از هر دری حرف بزند، دلش می خواهد دوباره ببینَدَش، حالا به هر قیمتی که شده...دلش می خواهد آن غریبه دوباره بیاید و در روحش بدمد...شاید امید چیز خوبی باشد...شاید عشق چیز خوبی باشد...حالا به هر قیمتی که شده.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت18:3توسط |