انگار دستهات چون شال پشمی بر گردن من آتش فروزد
انگار پاییز در پیچ کوچه خود را به ناچیز هم می فروشد!
باد است و سرد است
برگ است و زرد است
آن خاطرات جان گرفته، انبوه درد است
این فتنه های نا تمام روزگار است
خاموش...روشن...
در ابتذال رفتن از یاد
نور چراغی می زند فریاد...فریاد...
" باران ِ مایل می بارد امشب! "
" او دست هایش را بر شانه های مرطوب زنی جا می گذارد!"
این کوچه همچون گور تاریک است
انگشتان ِ تو بی رنگ و باریک است
جایی دگر راه مرا سد کن
اینجاست مرگ...اینجاست، نزدیک است
تهران - آبان ۱۳۸۸
باد به در می کوبید و تو می پریدی از خوابِ بی خوابی و هزیان شبی بی پایان، در را می گشودی و چراغ راهرو را روشن می کردی و به اطراف نگاه می کردی و چشمت می افتاد به در روبرو که انگار نیم قرن بود کسی پشت در از لنز کوچکی که در آن تعبیه شده همواره به تو می نگرد، شبهای زمستانی که با موهای خیس و شال پیچیده که از پشت آن آب چکه می کرد بیرون می رفتی و صبحهای برفی با چشمان پف کرده در حالی که صدای سرفه ات توی راهرو می پیچید تو را می دید که به سرعت کلید را توی قفل می چرخانی، می دانست شبهایی که در خانه می مانی تنها می خوابی، او به در می کوبید و تند می دوید توی خانه اش در را می بست و می خواست که از توی چشمی با لذت به وحشت تو نگاه کند، و تو هر بار دیوانه وار به سمت در می شتافتی و در خانه ی مقابل را در حال بسته شدن می دیدی، دیگر این تکرار شبانه برایت عادتی نا گزیر شده بود، شبها که زنگ خانه ات به صدا در می آمد و کسی در پایین آپارتمان انتظار به آغوش فشردنت را می کشید او می دوید پشت در خانه اش، از خشم دندانهایش را به هم می سایید و آب دهانش روی چانه اش سرازیر می شد، می دانستی که نگاهت می کند، تو برایش دست تکان می دادی و با وحشت از پله ها پایین می رفتی و او دنبالت می دوید و هرگز نمی رسید شاید چون اصلا نمی دوید!! او چراغ راهرو را خاموش می کرد و چنان خشمگین در را به هم می کوبید که بفهماند از ملاقات های شبانه ات بیزار است و یک شب در حال دویدن از پله ها گلویت را توی دستانش چنان می فشارد که ...
پاهات یخ کرده، کاش یک فرش دیگر اینجا پهن می کرد، این سنگها سرد است، پنجره را باز کرده، پرده هم که ندارد خانه اش. از آپارتمان روبرو کاملا دیده می شویم. برهنه از کنار دیوار می روی تا پنجره را ببندی. سیگار نیمه را توی زیر سیگاری روی پاتختی خاموش می کند. دستهاش را زیر سرش قلاب کرده. توی فکر می رود. کف پاهات را به پهلوش می چسبانی... "آخ" می گوید. دستهای ظریفش را از زیر سرش بر می دارد و دور انگشتانت حلقه می کند. پاهات گرم می شود...گرمای مطبوع دستهاش به تمام بدنت سرایت می کند...
می گوید : " چه خوب که اینجا فرش ندارد!"
صدای زنانه ای از بلندگو پخش می شود: طبقه ی ششم. در آسانسور را هل می دهی. توی تاریکی راهرو یک در باز شده و کمی نور از لای در بیرون ریخته. " همین جاست!" نفست را توی سینه حبس می کنی و قدم بر میداری...چند سال...چند ماه.. چند روز می شود که رفته ؟..." حتما خیلی عوض شده" ...توی دستاش ...رو هوا بلندت کرده. یک چرخ کوچک... یک بوسه...مثل همیشه!... " کاش می شد بزنم تو گوشش!"... یه دسته از موهات را دور انگشتش می پیچد و رها می کند ،بار ها...و هر بار چیزی شبیه – د و س ت ت د ا ر م – را زمزمه می کند..." ازش متنفرم!" ... " پس چرا نمی پرسد"..." نمی پرسد من در این مدت چه کردم!"... صدای نا آشنایی از گلویت بیرون می آید " خیلی دلم برات تنگ شده بود!"
.
دراز می کشم، خوابم می برد، چهار دست و پا می کند، جثه کوچولوش را روی شانه هایم می اندازد، دندانش را توی بازوم فرو می برد، آب دهانش جاری می شود...
.
سوپ درست کرده ام، یک قاشق می خورد، یک دور دور اتاق می چرخد، می آید یک قاشق دیگر می خورد،همینطور، تا آخر.. انگار منتظرت است، شاید فهمیده که سوپ دوست داری... تو نمی آیی، تنها می خوابیم...
.
هنوز نیامده ای!
.
می برمش پارک...امروز جمعه است، دستش را از دستم بیرون می کشد، با حسرت به بچه ای که توی بغل پدرش می خندد نگاه می کند، می گوید دلش درد می کند! می گوید برویم خانه...می خواهم بغلش کنم تا برگردیم، دستم را می گیرد، می کشد ، به سمت خانه راه می افتد...
پشت پنجره س. صداش میاد. پنجره رو باز می کنی میخوره توی صورتت. می لرزی. پتو رو دورت می پیچی. پنجره رو می بندی... دوباره بازش می کنی.... باز میاد تو. می ریزه روی تنت. صورتت یخ می کنه... پرده کنار رفته و یه ذره آفتاب هم ریخته روی شونه ت. ذرات ریز غبار مخلوط با ذرات ریز نفس هاش توی نور آفتاب می چرخند. امیدواری با اولین غلت توی بغلش جا بگیری...اما...با اولین غلت از پنجره میاد تو روی موهات می ریزه ...موهات طلایی میشه...می لرزی... دیگه به نبودنش عادت کردی!
هنوز طلوع نکرده خورشید
ستاره مرده است
و زهره زنده است!
زنی که رفته بود
باز نگشته است
هنوز مرطوب است
هنوز داغ است
و جای بوسه ی تو
میان نفس های غریبه
گم گشته است...
(آبادان- تیر ۱۳۸۸)
گلدان ظریف روی میز
باز بر خود پیچید
باز در هم غلطید
اما این بار
از "بد حادثه افتاد و شکست"
گرد غمگین غبار
روی آن میز نشست
دستهایی نگران
سوی ویرانی رفت
چشم خندان زمان
دیده بر خاطره بست
با دلی آسوده
در پی روح تو گشت
و تو را آن سان دید
کز پس هر فرو ریختنی
از بد حادثه هم!
باز بر جای شوی
(تهران- تیر۱۳۸۸)
چگونه از گذرگه غریب خانه ام عبور می کنی
و ذهن خود از این هجوم خاطرات تلخ دور می کنی
تو که ستاره ای
تو که شب مرا پر از طلیعه های نور می کنی
توکه به بار می نشانیم
و با صدای کودکت تمام جان من پر از نشاط و شور می کنی
تو که تمام مستی ام نوازش نگاه و بوسه بر لبان گرم توست
چگونه از پناه بسترش ظهور می کنی
و چشم خیره ام به آتشی چنین ، تو کور می کنی
چگونه از برای رفتنت بهانه های تازه جور می کنی
(شهریورـ ۱۳۸۸)
وز تن سوزان تو من رو به همان دره ی بی نام و نشان
دره ی تنهایی یک فاجعه ی تلخ و گران
تاختم
نام ِ بی نام ِ خودم در سر هر معبر و بر گرد ِ زبان ِ توی ِ بی چیز ترین یافتم
و در این هستی گیرای تمنا کُش ِ جان سوز
لبی را
و تنی روشن و لغزان به سر و سینه ی پر کینه دلی را
شبی را
چه آسان به تو ای هرزه ترین باختم
و پس از گردش ایام
این حلقه ی زر را به امید ی عبث و خام
در انگشتِ تنی خامش و ناکام
بیا َنداختم
و در اندیشه ای پنهانی و مایوس
به تو و عشق غم انگیز تو پرداختم
(تهران - شهریور ۱۳۸۸)


