تبليغاتX
وقتی برهنه شد
دیوانه
 

 

و سیمین گفت : دارم به جفت گیری سره ها فکر می کنم.

من فکر کردم دارد از میان لبهای گوشتیش دود بیرون می دهد.

اما خوب که نگاه کردم دیدم از سرش دود بلند می شود.

و دیگر نتوانستم که نخندم!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت15:37توسط |
ترس
 

 

وقتی که ساز می زنی

یا زیر آواز می زنی

آغوش باز می کنی

آرام می وزی

در ساق های من

آهسته می لرزم

از لرزش پیوسته ی تنم

سرمست می شوی

آخر نمی دانی

این ترس لعنتی

عیش مرا مدام

از بین می برد

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت23:18توسط |
می پوسد
 

 

در قحط سالیِ کویر

انارهای تابستان

در جوی های خشک می افتند

و می پوسند

مثل زنی که بوسه می خواهد

و تب دارد

و گمراه است...

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت0:11توسط |
چیز ناگواری در من هست
 

       

اینجا یک زن دارد توی لباس جشن پاتختیش که هرگز برگزار نشد در آغوش یک مرد غریبه که بطرز نامحسوسی توی چشمهاش اشک جمع شده لبخند می زند. اینجا توی همین عکس... من دارم لبخند میزنم چون یادِ روز پاتختی افتاده ام که مهمان ها به جای کادو، گلهای سفید با روبانهای سیاه می آوردند و او می گوید به خاطر زیبایی من بغضش گرفته بود، اما من باور نمی کنم چون فکر می کنم چیزِ ناگواری در من هست...      

                                                                       

                                                                                                                                                                                       

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت1:8توسط |
حریر
 

 

حریر ِ سبز آبی پوشیدی، چشمات می خنده وقتی روی خاک نرم بالا می پری، می دوی، خاک بلند میشه، حریرِ سبز آبیِ تنت خاکی میشه، پاهای برهنه ات خاکی میشه، حریر! با این پاها نری رو فرش. آخه از وقتی بارون اومد و سقف اتاق بالایی ریخت مامان بزرگ خیلی غصه می خوره. گفت اسمت حریره. گفت چشمای سبز آبیت خیلی قشنگه. نگفتم چشمات سیاهه. گفت تنت مثل برف سفیده.گفتم مگه تنتو دیده؟ گفت همون مرده که آورده اینجا ولِت کرده گفته...گفته اسمت میتراس...گفته زنشو تو کُشتی...بعدش هم فقط خندیدی و چرخیدی و لباساتو خاکی کردی...اونم دلش برات سوخته آوردتت اینجا...گفتم بهت سر میزنه؟ گفت آره یه بار...دوبار...سه بار...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت20:14توسط |
نهفته میان سینه تا به کی
 

 

من هم بودم. آنجا میان اعداد و داشتم سعی می کردم بفهمم کدام حرف با کدام عدد جور در می آید. من هم ساعتها میان اعداد آخر دفتر ریاضی سوم دبستان بودم و در شگفت بودم که چطور رازهای عاشقانه از میان آنهمه عدد و شکل درهم و برهم سر بیرون می آورند. و کم کم داشتم می ترسیدم از تو و از آقای معلم خصوصی ریاضی. از لبخندت و چای و کیک و میوه آوردنت وحشت داشتم ... میدانی خیلی دلم میخواست رازت را فاش کنم. همه ی اینها  - ساعتها، مکانها و تنها هستم ها- توی دلم بد جوری سنگینی می کرد. اصلآ داشت خفه ام می کرد. اما می ترسیدم و آنقدر این دست آن دست کردم تا آدم رازداری پیدا کنم که یک روز متوجه شدم صفحات آخر دفتر ریاضی ناپدید شده اند و آقای معلم هم دیگر به خانه ی ما نمی آید...

 

--------------------------------------------

+جمله ی آخرت چی بود؟ " دیگه نمی تونم!"؟

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت14:20توسط |
وقتی که آنهمه خواب بودیم
 

 

انگار همیشه بعد از ظهر ها می رفته ام . از کوچه های تنگ و تاریک و خلوت می گذشته ام. می رفته ام توی آن ساختمان سفید محقر که طبقه ی اولش مطب بیشتر اوقات خالی ِدکتر سین بوده و پشت آن یک حیاط که روی بند رختش همیشه یکی دو دست لباس زیر زنانه و پیراهن سفید و شلوار جین دکتر بچشم می خورده ، طبقه ی دومش دو تا اتاق کوچک داشته که از یکیش صدای خاله بازی دختر بچه ها و از دیگری بوی سیگار و زن می آمده و طبقه ی سومش با پله های بلندی جدا می شده و حمام و دستشویی آنجا قرار گرفته بوده . انگار همیشه همانجا زندگی می کرده ام و بوی سیگار و زن می داده ام. روزها بچه ها را دعوا می کرده ام که یواشتر بازی کنند. و شبها به دکتر التماس می کرده ام که عقدم کند... 

 --------------------------

+یادم نیست کِی! 

 

+نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت11:28توسط |
همان زن!(شما چه می فهمید)
 

 

و آن زن در حالی که روی تن ِ کبودم دست می کشید گفت:

- درد می کنه مامان؟ الهی دستش بشکنه!

و من توی دلم خندیدم و چقدر هم بلند خندیدم...

 

-----------------------------------------------

+ آن مرد رفت.

و دیگر نیامد...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت10:8توسط |
عوضی
 

 

گفتم اصلا خودم برات آستین بالا میزنم. دوست داری سبزه باشه با چشمای عسلی؟ قشنگ هم بخنده؟

گفتی: "هرچی...فقط مالِ خودِ خودم باشه! هرشب باشه! یواشکی نباشه! "

من شنیدم: "هیچی...فقط می خوام خودت باشی! هروقت شد! یواشکی باشی! "

 

+ خب. خیلی خوابم می اومد!

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت0:38توسط |
بیکاری
 

 

بیکاری بد چیزی ست. آدم بیکار که می شود فکر و خیال به سرش می زند. دلش می خواهد تقدیرش را هم عوض کند. نقشه می کشد. تصمیم می گیرد. اجرا می کند. روی چمنهای پارک دراز می کشد و به گم و گور کردن کلید ها، به دادگاه روز یکشنبه، به رنگ لباس زیر، به آخر و عاقبت دختر بچه و پدرش فکر می کند. آخر مادر تو چرا نگذاشتی ده سال پیش لگد به بخت خودم بزنم؟! حالا باید به فکر کلید ها، دادگاه، رنگها و سرنوشت دختر بچه و پدرش هم باشم. اگر میگذاشتی لگد به بختم بزنم و کنار همان خواستگار اول سر سفره ی عقد ننشینم اینقدر فکرم مشغول این چیز ها نمی شد. فوقِ فوقش به خورشت قیمه ی روی گاز، به تعطیل شدن مدرسه، به دیر و زود آمدن دختر بچه و پدرش مشغول می شد. لباس زیر را هم با خودش می رفتیم می خریدیم...

 

 

 ----------------------------------------------------

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت9:5توسط |
تب
 

 

با اینکه می دانستم

این نطفه های شرم آلود و آتشناک

در هرزگی های میان ساحل مهتاب

در پیچ و تاب شرجی آغوش گرم تو

هزاران بار وحشی تر و بی تاب

در وجود تشنه ام جان می گیرند

هرزگی کردم

 

من در تب شرجی اقیانوس

خودم را بی مهابا

درون شعله های دستانت

رها کردم

 

و می خواهم بدون ذره ای اندوه

همچون قاصدکها

کودکان نونهالم را

به دست باد بسپارم....

 

 

----------------------------------

+ آمدید. نیامدم. یعنی نبودم اصلا. تبریک گفتید. نگفتم. حالا بگویم اشکالی ندارد که؟!

پس مبارک باد...همه روزهایی که گذشت.روزهایی که خوش گذشت...بد گذشت...دیر گذشت...نگذشت...

+ پوزش

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت10:33توسط |
 

و نون پنیر سبزی ِ نذری که قرار بود بین زائرای امامزاده صالح پخش بشه از قضا قسمت بچه هایی که تازه از مدرسه تعطیل شده بودن، شد...

 

 -------------------------------------------

+ به کی بگویم تو، این، نیستی. مگر کسی باور می کند.

+اصلآ چرا توی همه ی پُست ها باید باشی؟!

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت23:43توسط |
 

 

عجب کوفتی بود. نه می شد نزدیکش آرام گرفت نه می شد از او دور بود. حالا هم که تنها شده. قوزِ بالای قوز... صبر می کند تا همه بروند بعد می آید زنگ می زند. در را باز می کنی. پله ها را دوتا یکی می کند. پشت در منتظرش می مانی. می آید و هُلت می دهد توی خانه... باز، همان کوفت می شود. نه می شود تنهایی اش را تحمل کرد نه می شود از او دور شد...و نه حتی می گذارد کنارش آرام بگیری...

 

 

 -----------------------------------------------

+ شاید امروز صبح هیچ اتفاقی نیافتاده! من برای تو چای می آورم. جای سیلی هات هنوز می سوزد.انگار که نه انگار.

 

 

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت12:11توسط |
حسود
 

امروز خانومت لباس خواب توری بنفش خرید. ببینم بهت نشون داد؟

 

-----------------------------------

+ درو سه قفله کردی،

اما هنوزم باد میاد!

 + همه هستند، تو هم باش. همه که رفتند، تو هم برو.

+ از آنجا که مرغ همسایه غاز می باشد، من خیلی غازم!

 

 

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت23:41توسط |
عیش
 

شب، زنده ماند

و به سلامتی سه تن

تو مست شدی

معشوقه ات گمنام ماند 

و من، ناکام

بار مستی رفقا را بدوش کشیدم

با تن، بی تن...

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت19:29توسط |
خالی
 

سقوط یکباره

از سینه ی این مرد به زیر پاهاش

توی دلم را خالی کرد

حتی خالی از رخت های چنگ خورده ی ناپاک

و قلبم... آشکارا نمی تپد دیگر

حالا اگر دستم را بگیرد

و دوباره بر گردنش بیاویزد

هی زیر پایم خالی می شود

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت22:45توسط |
وقتی برهنه شد 2
 

پرسیدم که بیشتر مرا با چه تصویری بیاد می آورد ، گفت همیشه پیچیده توی مانتو و شال مشکی. خجالت کشیدم بگویم که من او را وقتی برهنه می شد، وقتی که بازوش را زیر دندانهام می فشردم به خاطر می آورم!

 

------------------------------------------------

+ بیا گناه کنیم

 دور از چشم عزیزانمان!

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت0:48توسط |
 

 

سه شنبه ی کبود

حالا برای کی ناز بکنم

دکمه ها را برای کی باز بکنم

تا سه شنبه ی زرد

و سه شنبه ی سفید

وقتی که شب سیاه و غلیظ است

مهمان کی باشم

در عریانیِ کی نغمه ی تازه ساز بکنم

 

--------------------------------------

+حس می کنی؟ موهای سینمو پشتت حس می کنی؟

- آره. آره...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت21:33توسط |